رسول ادهمی

به هر که گفتم دوستت دارم،
رفت!
 
من در کاهش جمعیت این شهر،
دخیلم...

یاور مهدی پور

با همين بازي ها شروع شد زندگي
با همين صندلي ها
كه هرگز
به تعداد ما نبود
و ما
با هر سوت ِ داور
تنهاتر
شديم

یاور مهدی پور

‎چه آرام مي سوزاند برف
‎آتش ِ درون ِ سينه ي نارنج را
‎در شب ِ
‎بي پايان

یاور مهدی پور

سقف ها
مثل
زن های وطنم صبورند
می دانند
آن که هر  شب 
چشم دوخته
به تَرَک هاشان
یا به خواب خواهد رفت
یا به رویایی دیگر

انسان‌هایی بودیم،
که به پاک کردن،
عادت داشتیم!
 
ابتدا اشک‌های‌مان را
پاک کردیم،
و سپس
یکدیگر را...
 
 
شاعر : ایلهان برک

رويا شاه حسین زاده

گاهی
چراغ قرمز یک چهارراه
می تواند
خیابانی را گرم کند
غروبی را
شهری را
 
گاهی
ماتیک نارنجی زنی که گذشت
زمستانی را از یاد عابران می برد
چندان که دستهایشان را از جیبهایشان در می آورند
چندان که یقه های بالا کشیده ی پالتوهایشان را پایین
 
ما
به رنگهای گرم مدیونیم
و من
مردی میشناسم که زندگی دوباره اش را
مدیون لاک صورتی زنیست

تنها
سنگینی حلقه ای در انگشت
ما را
هر شب به خانه بر می گرداند
و هر چقدر
بر یک بالشت سر بگذاریم
خواب هایمان یکی نمی شود
 
دوریم از هم
مثل نزدیکی این روی سکه
با آن رویش...
 
شاعر : مهدی اشرفی

رسول يونان

سرباز،
خسته و زخمی از راه رسید.
 
زن از خانه رفته بود...
 
زخمی که او را
در قطار و جنگل و جاده نکشته بود،
در خانه کشت...

نه نگران بهشتم،
نه جهنم
 
هم خنده مادرم را دیده‌ام،
هم گریه اش را. . .
 
 
 
شاعر : ازدمیر آصف

من از شش جهت خودم هستم
اما
از سمتی که صدایم می زنی
پرنده ام
 
 
شاعر : حسن آذری

رسول ادهمی

داشتم رقص زیبای تو را تصور
 
می کردم
 
که خدا آهسته به شانه ام زد و گفت
 
یک خرده جابه جا شو من هم
 
ببینم ...

رسول ادهمی

دورافتاده ای!
 
مثل اتفاقی که به من ،
مربوط نیست. . .

رويا شاه حسین زاده

بارها 
و بارها
کسی توی این دریاچه غرق شده
آدم ها اما
همچنان پشت به دریا می ایستند
لبخند می زنند به لنزها
و عکس می گیرند.
همیشه پشت همه ی  عکس ها ی دو نفره
 
چند نفر 
مرده اند .

گروس عبدالملکیان

تنهاتر از آنم
كه واقعيت داشته باشم
 
به خيابان مي روم
و ساعت ها در خودم قدم مي زنم
 
از تو 
تنها خاطره اي مانده است
كه امشب
چون اسبي زينَش مي كنم
بر آن مي تازم وُ
از استخوان هايم بيرون مي زنم
 
اسبي
كه ردِ سُم هايش بر دشت
سطري ست
كه در دوردست ، شعر مي شود. 

یاور مهدی پور

من سردم است
و این هیچ ربطی به فروغ و آفتاب ندارد !
 
دست های خالی از دست تو را
هر کجای این تن بپوشانم ،
زمستان است . . .

گروس عبدالملکیان

تو
غافلگیریِ رگبار بودی 
و من
مردی که چتر به همراه نداشت.

شعر در ادامه مطلب

توجه!(بدون سانسور)

ادامه نوشته

عباس صفاري

یاد گرفته ام تنهایی ام را
ماهرانه پشت روزنامه ای 
پنهان کنم !
 
اما از مهتاب
که بوی شانه های تو را می دهد
چیزی را نمی توان پنهان کرد . . .

به آن‌هایی که عاشق‌شان نیستم
 
خیلی مدیونم.
 
 
 
 احساس آسودگی خاطر می‌کنم
 
وقتی می‌بینم کسِ دیگری به آن‌ها بیشتر نیاز دارد.
 
 
 
 شادم از این که
 
خواب‌شان را پریشان نمی‌کنم.
 
 
 
 آرامشی که با آن‌ها احساس می‌کنم،
 
آزادی که با آن‌ها دارم،
 
عشق، نه می‌تواند بدهد،
 
نه بگیرد.
 
 
 
 برای آمدن‌شان به انتظار نمی‌نشینم،
 
پای پنجره، جلوی در.
 
 
 
مثل یک ساعت آفتابی صبورم.
 
می‌فهمم
 
آن چه را عشق نمی‌تواند درک کند،
 
و می‌بخشایم
 
به طوری که عشق ، هرگز نمی‌تواند.
 
 
 
 از دیدار، تا نامه
 
فقط چند روز یا هفته است،
 
نه یک ابدیت.
 
 
 
مسافرت با آن‌ها همیشه راحت است،
 
کنسرت‌ها شنیده می‌شوند،
 
کلیساها دیده می‌شوند،
 
مناظر به چشم می‌آیند.
 
 
 
و وقتی هفت کوه و دریا
 
بین‌مان قرار می‌گیرند،
 
کوه‌ها و دریاهایی هستند
 
که در هر نقشه‌ای پیدا می‌شوند.
 
 
 
 از آن‌ها متشکرم
 
که در سه بعد زندگی می‌کنم،
 
در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،
 
با افقی که تغییر می‌کند و واقعی است.
 
 
 
آن‌ها خودشان هم نمی‌دانند
 
که چه کارهایی می‌توانند انجام دهند.
 
 
 
عشق درباره‌ی این موضوع خواهد گفت:
 
«من مدیون‌شان نیستم».
 
 
 
+ویسواوا شیمبورسکا

شهاب مقربين

رویای تو، کودکی بود
 
دری را کوبید
و فرار کرد

گروس عبدالملکیان

مهم نيست خانه‌ات کجا باشد
برای يافتنت کافی است
چشم‌هايم را ببندم
خلاصه بگويم حالا...
عشق پيچکی است که 
ديوار نمی‌شناسد

رويا شاه حسین زاده

ما به هر جان کندنی که بود
غروب جمعه ی دیگری را هم 
پشت سر  گذاشتیم !
 
این جمعه
از کجا می رود 
که قبل از روزهای دیگر هفته
بازمی گردد!؟

رسول يونان

همیشه چیزی هست 
که تو را به یادم بیاورد؛
نمی توانم فراموشت کنم!
 
گرامافونی
در اعماق خاطره ها روشن مانده . . .

مجید سعدآبادی

تنهایی سیاره بزرگیست
که پیش بینی می شود همین روزها
به کره ناشناخته ما برخورد کند
زمین تکه تکه شود
و ما هر کدام
در قطعه هایی مستطیل شکل
آواره شویم

مجید سعدآبادی

حس می کنم
مدتی پیش
در آسمان شکارشدم
وسگی دوان دوان 
مرا برای صاحبش برد
حالا گاهی  از زندگی قبلی
قلبم می زند
گاهی از کاپشنِ سیاهِ قدیمی ام
پَر  بیرون می زند

مجید سعدآبادی

بی احساسی!
چون رودخانه ای که سنگ ندارد 
و رفتار آب ها  را نمی فهمد
بی احساسی!
چون رودخانه ای که در میان درخت ها  نرقصید و 
راه دریا را پیدا نکرد

مجید سعدآبادی

زندگی تاریک است 
اما
خوابم نمی برد 
شبیه دو دست که مچ انداخته اند
گاهی به پهلوی چپ می افتم 
گاهی به پهلوی راست

مجید سعدآبادی

نمی‌دانم
تو هم مثل من کوری
یا به تأمل چشم‌هایت را بسته‌ای؟
دست به دیوار می‌کشی و می‌گویی
برآمدگی یک ستون از دیوار تو را به یاد چه می‌اندازد؟
دست روی پتو می‌کشم و می‌گویم
دو نفر از بی‌کسی کنار هم خوابیده‌اند
رژ از کیف برمی‌داری
به لب‌هایت می‌زنی
و مدت‌هاست برایم مهم نیست
چه رنگی داشته باشد
دست روی میز می‌برم
این خودکار چه رنگی است؟
دستم به لیوان می‌خورد
تمیز است یا نه؟
به کلید چراغ خواب می‌خورد
روشن کنم یا نه؟
 
هر دو در ترس‌هایمان فرو می‌رویم
تو می‌ترسی اتاق که روشن شد
دیگر همسرت نباشم
من می‌ترسم نور که آمد
باز هم تو را نبینم.

باران در شهر ساحلی
مسافری ست تنها
که چشم اندازش را
                         به میل خویش می آراید؛
از سرعت ماشین ها می کاهد
و به سرعت رهگذران می افزاید
صف اتوبوس را 
از کنار خیابان
به سینه کش دیوار
                             می کشاند
روزنامه های باطل را 
                  چتر می کند
و بیش از آن که در انتهای خیابان
                                  به دریا بزند٬
رستوران های ساحلی را 
در خلوت ترین ساعت روز
از مشتریان آب کشیده می انبارد
من باران های پیش بینی نا شده را دوست می دارم 
دویدن بچه ها
هجوم کبوتران به پل های راه آهن
پاره شدن چرت کشتی های تنبل
                                     درباراندازها
بی تفاوتی گربه ها
             در گرم ترین گوشه ی پنجره
چسپندگی پیراهن های خیس 
برجستگی تندیس وار عضلات جوان
و بازگشت رنگ های پنهان
                     به چهره ها
                          به برگ ها 
                            به سنگ ها
                                 به آجرها
کسی در باران 
نقش بازی نمی کند
حتی خودپسند ترین بازیگر هم می داند
مردمِ غافلگیر شده
                  تماشاگران خوبی نیستند.
 
شاعر: عباس صفاری

رويا شاه حسین زاده

دروغ بود
از خاک هیچ کس درخت نمی روید 
و گرنه تا حالا
هزاران  زیتون و انجیر و توت سیاه،
هر طور شده شاخه هایشان را به شهر
رسانده بودند 
تا هیچ بازمانده ای نتواند 
در مقابل برگهای به هم تنیده 
کسی را بعد از کسی
کسی را بجای کسی
کسی را با خیال کسی 
ببوسد.

هر انسانی که نمی‌توانم دوستش بدارم 
سرچشمه‌ی اندوهی‌ست ژرف
برای من.
هرانسانی که روزی دوستش داشته‌ام
و دیگر نمی‌توانمش دوست بدارم
گامی‌ست به سوی مرگ
برای من.
آن روز که دیگر نتوانم کسی را دوست بدارم
خواهم مرد.
‌‌
آی شمایان،
که می‌دانید شایسته‌ی عشق من‌اید،
مراقب باشید، مراقب باشید
تا مرا نکشید.
 
+ژئو بوگزا

درس زیاد می خواندم
و هر جایی که برایم مهم بود
با یک مداد زیرش خط می کشیدم: 
"قانون اول نیوتن"
همیشه یکی از سوال های امتحانی بود. 
قانون "جاذبه" هم، 
 
گفتم "جاذبه"، 
 
یاد چشم های تو افتادم . . .
 
و چشم
عضو مهمی ست
 
وگر نه زن ها
اینقدر با دقت، 
رو به آینه
"زیرش با مداد خط نمی کشیدند"
 
شاعر: حمید جدیدی

دیده از اشک و 
دل از داغ و 
لب  از  آه
پُر است 
 
عشق 
در هر گذری 
رنگ دگر می ریزد
 
شاعر: صائب تبریزی

جمال ثریا

حقیقت این بود؛
هر آنقدر که توانستیم
کسی را خوشحال کردیم،
به همان اندازه هم تنها ماندیم . . .

عباس کیارستمی

امروز را در خانه می مانم
و در به روی کس نمی گشایم،
اما بی در و پیکر است خانه ی ذهنم،
 
می آیند و می روند
دوستان ناموافق و 
آشنایان ناسازگار...

کارگر بودیم
 
پدربزرگم
پدرم
خودم
 
و این عشق لعنتی
که از همه کارگرتر بود
 
شاعر: حمید جدیدی

نیکی‌ فیروزکوهی

تمامِ حرف من این است
که
کاش آدم ها یاد بگیرند
که عشق
پدیده ای حس کردنی است
نه فکر کردنی . . .

چه 
بی کران 
ندارمت
 
چه 
عاشقانه 
نیستی
 
شاعر: مهدی سهیلی

جمال ثریا

دنبال مقصر می گردی؟
 
راه دوری نرو
غیر از خودت کسی تقصیری نداشت!
 
او فقط به تو کمی امید داد
تو در مقابل
همه چیزت را . . .

آرش ناجی

اين عشق
كيوسك زرد همگانى بود
كه تو را وصل مى كرد به ديگرى!
 
خوب است لااقل
"دو زار" مى ارزيدم در اين ميان . . .

شهاب مقربين

نقابي كه داشتم

برداشتم

 

پشتِ نقاب

كسي مانده‌است

نمي‌بيند

نمي‌گويد

نمي‌داند

نمي‌پرسد

نمي‌خواهد

 

پشتِ نقاب

كسي مانده‌است

نمي‌ماند

تو نشسته در مقابل
من و صـد خیالِ باطل !
که به عالم تخیُل
به که اتصال داری ...
 
شاعر : وحشی بافقی

دیوانه تر از خویش
کسی می جستم...
 
دستم بگرفتند و
به دستم دادند...!
 
شاعر : سعدی

بر مور و مار،
جایِ نفَس
تنگ گشته است
 
بُردند
بس که آدمیان
آرزو به خاک
 
شاعر : صائب

دوجین کار سرم ریخته...
 
اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم
 
و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد
 
سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند ...
 
و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند ...
 
بعد از تو 
 
این دنیا 
 
یک دنیا 
 
کار دارد
 
تا دوباره دنیا شود...
 
شاعر: ایلهان برک

در جوخه‌های اعدام
 
 پس از شنیدن فرمان "آتش!"
 
سربازی زود تر از همه شلیک می کند
 
   سربازی دیرتر
 
   و دیگر سربازها، در میان این دو
 
 
 
قسم به مکث!
 
 به اختلاف زمانی میان  دو شلیک
 
 ما همه سربازیم
 
 آن که زودتر ماشه می چکاند
 
                                         جلاد
 
آن که دیرتر شلیک می کند
 
                                    عاشق
 
  و مابقی ماموریم
 
  گاهی اما یکی
 
  اسلحه‌اش را
 
      به سمت دهانی نشانه می رود
 
                               که فرمان آتش داده است
 
  اوست که تنهاست...
 
شاعر:حسین آذری

دور از تو با سیاهی
شبهای غم گذشت
 
این مُردنی که زندگی اش
نام داده ایم...
 
شاعر : شفیعی کدکنی

فاضل نظری

شباهت تو و من
هرچه بود
ثابت کرد
 
که فصل مشترک 
عشق و عقل
تنهایی ست!

فقط یک عصر جمعه میتواند...
زنی را مجبور کند ...
پرده ها را بکشد...
شمعدانیهایش را...
تنها بگذارد ...
وبعد ...
روی مبل لم بدهد ...
یک استکان چای خودش را مهمان کند ...
روی تخت خودش را بغل کند ...
و برای تنهاییِ شمعدانی هاش گریه کند.
 
شاعر : ثریا قنبری ساده

راه می روی
 
روی خط خطی های پیراهنم
 
این طرف تر از سلسله اعصابم
 
هر جا که پایت برسد
 
و کفش هایت را
 
می کشی
 
می کشی
 
هنوز ...
 
آنقدرها نرفته ای
 
که بگویم
 
دوستت ندارم.
 
شاعر : آرزو نوری

تو زیبایی
اما
زمان مثل ساعت شنی
چیزی از تو را کم می‌کند
که دیگر
پیدایش نمی کنی
مگر در صورت دخترت
یا قاب عکس روی دیوار
یا گلی که کاشته ای
و هر روز
کمی از زیبایی ات را
پای آن می ریزی
 
شاعر : آرمین یوسفی

رويا شاه حسین زاده

وعشق
آنقدرها هم که فکر می کردیم 
عادلانه نبود 
زن همسایه عاشق شد 
پیراهن بلندتری دوخت
من عاشق شدم
گریه های بلند تری سر دادم
در عصر ما
همه 
همیشه
دیر می رسند
یکی به اتوبوس
یکی به قطار
یکی 
به یکی...

برداشت ز دوش همه کس بار گنه را....
چون باد سبک آمد و چون کوه گران رفت...
 
شاعر : صائب تبریزی
 
+عید فطر مبارک🌹🌹

ای شاعران 
 
با شاعری
 
ای کاتبان 
 
با کاتبی 
 
امشب 
 
هیاهویی کنید 
 
 کینجا منی 
 
پروانه شد
 
شاعر : حضرت مولانا

رسول يونان

دلم برای تو
 
تنگ شده است …
 
اما نمی‌دانم چه کار کنم!!
 
مثل پرنده‌ای لالم
 
که می‌خواهد آواز بخواند 
 
و نمی‌تواند...

روزبه سوهانی

فردا
با عطری که دوست دارم
به باد بپیچ
می خواهم قرنی را از یاد ببرم...

اندیشه از شکست ندارم، که همچو موج
 
افزوده می‌شود ز شکستن سپاه من
 
شاعر :صائب تبریزی

رويا شاه حسین زاده

بهشت می تواند 
کسی باشد که دوستش داری
 
کسی که دوستش داری می تواند بهشت باشد
 
 
 
و مهم نیست اگر غروب ها
به جای نهرهای شیر و عسل 
با قرصی نان تازه به خانه بیاید.

کیستم من؟
پای تا سَر نسخه ای از زلفِ او
 
تیره روزی بی قرار، 
آشفته حالی، 
درهمی...
 
شاعر : کلیم کاشانی

شمس لنگرودي

دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمان
کلمات سرگردان برمی خیزند و
خواب آلوده دهان مرا می‌جویند
تا از تو سخن بگویم
کجای جهان رفته‌ای
نشان قدم هایت
چون دان پرندگان
همه سویی ریخته است
باز نمی‌گردی، می‌دانم
و شعر
چون گنجشک بخارآلودی
بر بام زمستانی
به پاره یخی
بدل خواهد شد.

تو

تمنای من و

یار من و

جان مني

پس بمان،

تا که نمانم

به تمناى کسى... 

 

شاعر : حضرت مولانا

نیکی‌ فیروزکوهی

گفت : از سالهایی‌ که گذشت بگو .

گفتم : بگذار از کسی‌ بگویم که سالها گذشت و از تو نگذشت .

تو برنمی گردی

و این غمگین ترین شعر جهان است که ترجمه نمی شود؛

یعنی تو را به هیچ زبانی نمی توان برگرداند؟

شاعر: مینا آقا زاده

نکند فکر کنی
در دل من یاد تو نیست...

گوش کن "نبض دلم"
زمزمه اش با تو یکیست...

جز من اگرت عاشق و شیداست،بگو

ور میل دلت به جانب ماست،بگو

ور هیچ مرا در دل تو جاست،بگو

گر هست بگو،نیست بگو،راست بگو!

 

شاعر: حضرت مولانا

شمس لنگرودي

روز
با کلمات روشن حرف میزند
عصر
با کلمات مبهم


شب
سخن نمی گوید
حکم می کند.

علي‌رضا روشن

به تو مايلم

به تو مايلم
مثل سوى شعله
كه به باد
يا موج
كه به ساحل

به تو مايلم
مثل زندگى كه به مرگ

رضا كاظمي

کاش در سیاره‌ی دیگری دنیا می‌آمدیم

زمین را با هم کشف می‌کردیم

و شهرها و خیابان‌ها و کوچه‌هایش را.

بعد،

گُم‌َت می‌کردم!

رويا شاه حسین زاده

من کدامم هستم ؟

پیری ام؟

یا

جوانی ام؟

وقتی مرا میبوسی

به چه می اندیشی؟

به این که پیرزنی را بوسیده ای

که زمانی

زن زیبای جوانی بوده؟

یا زن جوانی را

که پیر شده !؟

رويا شاه حسین زاده

زنی که تکلیف زندگیش روشن نیست

موهایش را

روشن می کند

و زنی که خسته می شود

از خستگی,کوتاه،


حالا

به زنی فکر کن

که موهای روشن کوتاهی دارد...

مرضیه احرامی

با قلمم میدوم
روی کاغذ
پشت قطاری
که سوت زد
و تو را
از من دور کرد..

شهاب مقربين

درخت پشت پنجره دوستت دارد

دارد دست‌هایش را تکان می دهد

دارد می رقصد

تو نیز برخیز

برگ‌های سبزت را تکان بده

میوه های شیرینت را فرو بریز

برقص... برقص

تا دنیا از تو یاد بگیرد

زیبا باشد.

سارا شاهدي

تنهایی

قد بلندی دارد

یقه اش را بالا داده

و توی پیاده روها راه می رود...



گاهی جلوتر از تو

گاهی پشت سرت

سارا شاهدي

من

ماهی سیاه کوچولویی هستم

که همه‌ی دریاها و اقیانوس ها را

پشت سر گذاشته ام

دنیا

تنها آنجا زیبا بود که

دوستم داشتی ...

همیشه که نباید نوشت

سبد پر از رخت های چرک

خانۀ گردگیری نشده هم شعر است

شعری تلخ و ناتمام

از زنی که تمام شده است.

شاعر: دنیا غلامی

نه...

دیگر چنان پر شور

دوستت نمی دارم

چرا که تابش زیبایی ات

برای من نیست

در تو

رنج های گذشته ام را

دوست می دارم

و جوانی از دست رفته ام را.

 شاعر: میخائیل لرمانتوف


+رمضان مبارک

نقاش اگر بودم

تو را

در آغوش می کشیدم.

 

شاعر: حمید امجدی

نقاش اگر بودم

تو را

در آغوش می کشیدم.

 

شاعر: حمید امجدی

آرش ناجی

زنده ام

به خون و خاطره

یکی را شریان ها می رساند

دیگری را

خیابان ها ....

رضا كاظمي

عشق

قصه‌ای بود که مادر بزرگ

شب‌های زمستان برایم می‌بافت:

یکی از روو، دوتا از زیر،...

 

بالاپوشی که هیچ‌گاه گرمم نکرد!

خواستم از زیبایی ات بنویسم
دیدم نیستی
نوشتم درخت
تا هروقت از کنارش رد شدی
شاخه ها برایت برقصند
همیشه راهت را کج کرده ای
درخت را بر می دارم
می نویسم رودخانه
نرسیده لباس هایت را می کَنی
ماهی کوچکی می شوی در آب های دور
که ماهیگیر پیر
آن را از آب می گیرد
می ایستم میدان ماهی فروشان
کنار پیرمرد
لباس هایت را که در دستم می بینی
جان می گیری
بلند می شوی
و من بلافاصله می نویسم:
اتاق
و چراغ را خاموش می کنم.

 

شاعر: امیر حسین بریمانی

فریاد ناصری

میدانی آب راه خودش را دارد

پرنده راه خودش را دارد

در سرزمین من اما

راه ها

ادامه کلافی بودند

که گربه‌ای خسته به بازی گرفته بود.

سارا محمدی اردهالی

از او گفتی

نگران

پرسیدی آیا می‌شناسمش

پرده را کنار زدم

لرزش دست‌هایم را در جیبم گذاشتم

گفتم نه

با او می‌خوابیدم

بیدار می‌شدم

می‌خندیدم

می‌گریستم

جنونی که در چشم‌هایم دیده بودی.

آرزو خمسه کجوری

دعای عقربه کوچک بود 

یا بزرگ

تکرار عشقبازی دیشب؟

-------

دوستت دارم 

از دهان کدامشان پرید

دیشب 

عقربه کوچک یا بزرگ؟

صادق حسینی

نگرانم نباش

زنده ام هنوز

من سخت پوست دوزیستی هستم که سالها

هوای باتو بودن را

هوای بی تو بودن را

زیسته ام.

انگار

تا قاب نشوی

به من لبخند نمی زنی!

 

شاعر: احسان پرسا

هَمچُو عَکسِ آب ،
تَشویش
اَز بَنایِ ما
نَرَفت

مُرتَعِش بودَه ست گویی پَنجه یِ مِعمارِ ما

عباس معروفی

این دنیای کوچک و هفت میلیارد آدم؟!
یعنی تو باور می کنی؟
شمرده ای؟
کی شمرده است؟!
جز سیاستمدارها
دیده ای کسی آدم بشمرد؟!

باور نکن
سبز آبی کبود من!

 
همه ی دنیا فقط تویی
و برخی دوستان!
بقیه هم تکراری اند . . .

علي‌رضا روشن

یقه بالا می‌دهیم
دست‌ها در جیب
سیگار به ته رسیده میان لب
به دیوار تکیه می‌دهیم

نه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیا
نه

بدبختیم

از من مرنج
گر
وسط ِ دل
نشاندَمَت!

سائل
عزیز ِ خویش
به ویرانه
می برد.

رسول يونان

عشق

راهی‌ست برای بازگشت به خانه

بعد از کار

بعد از جنگ

بعد از زندان

بعد از سفر

بعد از …

 
من فکر می‌کنم

فقط عشق می‌تواند

پایان رنج‌ها باشد

به همین خاطر

همیشه آوازهای عاشقانه می‌خوانم

من همان سربازم
 
که در وسط میدان جنگ

محبوبش را فراموش نکرده است.

خواب
در عهد تو، در چشم من آید؟
هیهات!

عاشقی
کار سری نیست
که بر بالین است

جمال ثریا

دلش می خواست نباشد

چمدانش را بست

تمام شهر را با خود برد

لیلا کردبچه

سال ها
رو به قبله بودم و می گفتم
دیگر هیچ کس از من عاشقانه ای نخواهد شنید

آمدی
ردشدی
بند دلم پاره شد

کاش می فهمیدی چه لذتی دارد
پاره شدن طناب یک اعدامی.

علي‌رضا روشن

وقتى چشمت را
هنگامِ بوسيدن يارت
مى بندى؛

مرا به ياد آر
كه با چشم بسته
در كوچه ى تاريک
آواز مى خوانم و
دور مى شوم . . .

سید علی صالحی

گوش کن دوست من!

او که شمشیرش به ابر می رسد
در زندگی
هرگز
گل سرخی را نبوییده است!

گروس عبدالملکیان

من مه ام
 
که گاه به زمین دل می بندم و
 
گاهی به آسمان،
 
و در میانه این شک
 
آرام آرام پراکنده می شوم . . .

موسی خطاب به خداوند در کوه طور: اَرَنی( خود را به من نشان بده)
خداوند: لن ترانی( هرگز مرا نخواهی دید)

سعدی:
چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر/ که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"

حافظ:
چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر/تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"

مولانا:
ارنی کسی بگوید که ترا ندیده باشد/ تو که با منی

همیشه، چه "تری" چه "لن ترانی"

سیمین شیرالی

بر فراز این شکیبایی

مدادم فرود می آید 

این روزها

جای کسی خالیست  ...

 
 
☆متاسفانه سروده های خانم شیرالی (منتخب شعرهای ایشان که به سلیقه شخصی ثبت شده بود) از آرشیو این وبلاگ به علت مشکلات فنی بلاگفا حذف شده.

همیشه بر آنم
تا دل کسی را نشکنم
اما وقتی به خودم نگاه میکنم
تکه تکه ام
 
شاعر: ایلهان برک