باران در شهر ساحلی
مسافری ست تنها
که چشم اندازش را
به میل خویش می آراید؛
از سرعت ماشین ها می کاهد
و به سرعت رهگذران می افزاید
صف اتوبوس را
از کنار خیابان
به سینه کش دیوار
می کشاند
روزنامه های باطل را
چتر می کند
و بیش از آن که در انتهای خیابان
به دریا بزند٬
رستوران های ساحلی را
در خلوت ترین ساعت روز
از مشتریان آب کشیده می انبارد
من باران های پیش بینی نا شده را دوست می دارم
دویدن بچه ها
هجوم کبوتران به پل های راه آهن
پاره شدن چرت کشتی های تنبل
درباراندازها
بی تفاوتی گربه ها
در گرم ترین گوشه ی پنجره
چسپندگی پیراهن های خیس
برجستگی تندیس وار عضلات جوان
و بازگشت رنگ های پنهان
به چهره ها
به برگ ها
به سنگ ها
به آجرها
کسی در باران
نقش بازی نمی کند
حتی خودپسند ترین بازیگر هم می داند
مردمِ غافلگیر شده
تماشاگران خوبی نیستند.
شاعر: عباس صفاری