نسترن وثوقی

نیمه یِ خالیِ این تخت
هر شب خوابِ تو را می‌بیند!
دیر فهمیدم ...
که تمام اتفاق هایِ عاشقانه یِ جهان ،
فقط رویِ تخت‌خواب‌هایِ
تک نفره می افتد

نسترن وثوقی

زمستان دارد
به بهار برمی گردد
شاید تو هم به من بازگشتی
ولی دیگر
سیاهی به موهایم بر نمی گردد
و عشق
هر چقدر هم شعبده بازِ ماهری باشد
نمی تواند اندوه را
در دست هایش غیب کند
و شادی را
از کلاهش بیرون بیاورد...

نسترن وثوقی

ناگهان ترکت می کنم !
 
چنان که
روح 
بعد عمری وفاداری 
بدن را...

نسترن وثوقی

تنهایی

یعنی من،

وقتی روزها، دست در گردنِ خورشید می اندازی

و در روشناییِ جهان سهم داری!

تنهایی

یعنی تو،

وقتی شب ها هم آغوشِ ماه می شوم

و در تاریکیِ جهان دست دارم!

نسترن وثوقی

نام‌هایِ خانوادگی

اندوه هزار نسل را در تو زنده می‌کنند!

کسی که ترا به نام کوچک صدا می‌زند

آن‌قدر دوستت دارد

که فقط تو را یاد درد‌هایِ شخصی‌ات می‌اندازد!

+عمرکه بی‌عشق رفت هیچ حسابش نگیر! / مولوی
+چه کسی/می‌تواند بگوید: « تمام شد»/و دروغ نگفته باشد؟/نادر ابراهیمی

نسترن وثوقی

پیروزیت حتمی است

حتا اگر بی‌اسلحه به میدان رفته باشی

وقتی  جنگ‌جویِ شجاعی هستی

که با خودت دشمن شده‌ای...

+آن‌که می‌گوید دوستت دارم/ خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داه است!/  ای کاش/ عشق را زبانِ سخن بود!/ احمد شاملو

نسترن وثوقی

برایِ دود کردن این‌همه دل‌تنگی

بهمن یا مالبرو؟

چه فرقی دارد؟

وقتی قرار است

فقط خودت را آتش بزنی؟

نسترن وثوقی

من ...

دیگر نمیتوانم بگویم :

در زندگی خیری ندیده ام !

حالا که ...

تو را دیده ام

نسترن وثوقی

بهار

تابستان

پاییز

زمستان !

نه !

در فصل دیگری

دوستت دارم !

نسترن وثوقی

من از تو نگذشتم

فقط پلي شدم

كه تو از من بگذري!

عابران زيادي از من گذشتند،

ولی

هیچ کدام‌شان

پا روی قلبم نگذاشتند!

الا تو!

نسترن وثوقی

مجنون شدن ،

سزایِ زنی‌ست

که نتوانست لیلایِ تو باشد