مجید سعدآبادی
نمیدانم
تو هم مثل من کوری
یا به تأمل چشمهایت را بستهای؟
دست به دیوار میکشی و میگویی
برآمدگی یک ستون از دیوار تو را به یاد چه میاندازد؟
دست روی پتو میکشم و میگویم
دو نفر از بیکسی کنار هم خوابیدهاند
رژ از کیف برمیداری
به لبهایت میزنی
و مدتهاست برایم مهم نیست
چه رنگی داشته باشد
دست روی میز میبرم
این خودکار چه رنگی است؟
دستم به لیوان میخورد
تمیز است یا نه؟
به کلید چراغ خواب میخورد
روشن کنم یا نه؟
هر دو در ترسهایمان فرو میرویم
تو میترسی اتاق که روشن شد
دیگر همسرت نباشم
من میترسم نور که آمد
باز هم تو را نبینم.