دنیای من شبیه درختی‌ست در کویر

تنهایی اتاق مرا دست کم نگیر

من سردم است و قاصدک از هرکجا که هست

بازآمده به دیدنم اما چقدر دیر

حالا که بافت خورده به‌هم سرنوشت ما

تو جوی فاضلابی و من کرمک حقیر

بیچاره من که این همه از خود گذشته‌ام

بیچاره‌تر زنی که شده در خودش اسیر

راهی دگر بگیر و برو سمت ـ نیستی؟ـ

جام دگر بگیر برو آن‌طرف بمیر

جای دو دست، سرزده از من دو چوب خشک

جای دو چشم، زل زده در تو دو گرگ پیر


( باختری )

نرگس صرافیان طوفان

سراغم را بگیر
که دلم برای شنیدنِ صدای تو
و شنیدنِ اسمم از زبان تو تنگ شده
با من حرف بزن
از حالت، از روزمرِگی هایت
اصلا از خبرهایِ روز بگو
اما بگو
اما باش...
که بدونِ تو، چیزی شبیه زندگی ؛
تویِ گلویم گیر می کند!

سارا محمدی اردهالی

رنج

صیقل داده بود

سرانگشتان تو را

چون تن درختی

که در گردنه‌های تند

می‌گیرد

دست کوه‌نوردانِ مردد را

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد

زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد

چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست نشنیدی؟

تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد

بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم

زبان بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد

چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا

که جفت جان ما در باغ آتش آشیان دارد

الا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکستر

خوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان دارد

زمان فرسود دیدم هرچه از عهد ازل دیدم

زهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان دارد

ببین داس بلا ای دل مشو زین داستان غافل

که دست غارت باغ است و قصد ارغوان دارد

درون ها شرحه شرحه است از دم و داغ جدایی ها

بیا از بانگ نی بشنو که شرحی خون فشان دارد

دهان سایه می بندند و باز از عشوه ی عشقت

خروش جان او آوازه در گوش جهان دارد

(ه - الف سایه) هوشنگ ابتهاج

آرزو نوری

گاهی وقتها
سنگریزه ام
در بستر رودخانه
و گاه
رودخانه ام
بر بستری از سنگ
رفته ام یا مانده ام؟

سارا محمدی اردهالی

بندهای قدیم سست می‌شوند
مهم نیست ترمیم‌شان کنی
یا نکنی
کم‌رنگ و ناپدید می‌شوند
مهم نیست
مهم نیست دیگر
ریشه‌هایی در اعماق جان می‌گیرند
ریشه‌هایی دیگر

سابیرهاکا

از من نخواه که دوستت نداشته باشم
عشق اگر بمیرد
زندگی بال هایش را می گشاید
و  می پرد
چنان پرنده ای که ناگهان بهراسد

نیکی‌ فیروزکوهی

و اگر می‌‌نویسم
دوست دارم بدانی
در خلا دنیایِ بی‌ جاذبه از نبودنت
عجیب معلقم
می‌چرخم
و می‌‌چرخم
و می‌چرخم
و در چشم‌های ناباورِ یک سرگردانِ دلتنگ
کسی‌ رامی بینم
شبیهِ خودم
که هنوز عاشقِ کسی‌ ‌ست شبیهِ تو

آرزو نوری

تهران همیشه مسافر است
با چمدانی در دست
از این اتوبان
به آن اتوبان

حسن آذری

پیراهنت را بپوش
و از پشت پنجره کنار بیا
بگذار شب، به راهش ادامه دهد...

آرزو نوری

به بدرقه ایستادم
چمدانی در دست تو بود
ابرهایی
در قلب من

رسول پیره

از بینِ دوستانم کسی است

که قلبش، قلبش، قلبش برای همه می‌زند

حتی برای دستگاهِ شوکِ بیمارستان

در بین دوستانم کسی است

که فراموشی دارد

او را به هر نامی که صدا بزنی برمی‌گردد.

 

آنها که زودتر از دنیا رفته‌اند

زیباییِ بیشتری را با خودشان بردند

و آن که آخر از همه رفت

مو و دندان کمتری داشت

دارم لیستی از دوستانم تهیه می‌کنم

دارم قفلِ در را عوض می‌کنم.

صابر کاکایی
 

گاهی

در اتاقی کوچک

دره هایی ست عمیق

جاده هایی طولانی

رسول يونان

سرزمین های دور زیباست
پراگ
استانبول
شانگ های
آمستردام ...
و تو
مثل سرزمین های دور زیبایی
دوری ، زیبایی ست
نزدیک نیا محبوب من !

رضا كاظمي

برای یافتنَت
تشنه به بیراهه ها زدیم،
غافل از آن که
تو در همه ی راه ها می آمدی.

ما خودمان، خودمان را منقرض کردیم!

رضا كاظمي

پرنده بود زن
لَختی به شانه‌ی مرد نشست
آوازی خواند.
پرید.
رفت.
و مرد،
گرامافونی که سوزن‌َش یک‌عمر
روی آواز پرنده
گیر کرد،
ماند!

شمس لنگرودي

صبور
مانند درختی که در آتش میسوزد
و توان گریختن ندارد!

حیرت زده مانند گوزنی که
شاخ های بلند
در شاخه گرفتارش کرده اند...!

همه, این روزها این چنینیم!

غادة السَّمّان

به‌خاطر تو
زبانِ سکوت را آموختم
تا از تو گلایه نکنم ..
و با تلخی نگویمت

که تو
تنهایم گذاشتی

نسترن وثوقی

نیمه یِ خالیِ این تخت
هر شب خوابِ تو را می‌بیند!
دیر فهمیدم ...
که تمام اتفاق هایِ عاشقانه یِ جهان ،
فقط رویِ تخت‌خواب‌هایِ
تک نفره می افتد

غادة السَّمّان

به من بیاموز
چگونه عطر به گل سرخش باز می‌گردد
تا من به تو بازگردم
مادر!...
به من بیاموز
چگونه خاکستر، دوباره اخگر می‌شود
و رودخانه، سرچشمه
و آذرخش‌ها، ابر
و چگونه برگ‌های پاییز دوباره به شاخه‌ها
باز می‌گردد
تا من به تو بازگردم مادر!...

سارا محمدی اردهالی

صداي ساييده‌ شدن به کليدهاي ديگر

ديوانه‌ام مي‌کند

در اين جيب تنگ و تاريک

کليد خانه‌ي مادربزرگ شده‌ام

خانه را کوبيده‌اند

مادربزرگ مرده


چرا مرا از اين حلقه درنمي‌آوري؟

سارا محمدی اردهالی

مهره‌ی شطرنج بازی پیرم
وظیفه‌‌ی من
بی‌حرکت ماندن است

سارا محمدی اردهالی

این لبخند بر لب من
رژ «بورژوا» نیست
مژه‌هایم طبیعی برگشته‌اند
رژ گونه نزده‌ام
برق چشمانم نیز
در چشم هیچ رقاصه‌ای پیدا نمی‌شود

وقتی بروی
چراغ‌ها خاموش می‌شوند
و سیندرلایت
شستن زمین را
از سر خواهد گرفت.

گراناز موسوی

برایم آینه ای تازه بفرست
آینه ام چنان پر شد از عکس شکسته ام
که شکست...

ساجد فضل زاده

اگر به شاخۀ توت سفید
ببندند طناب را
این مرگ
دهان چند نفر را شیرین خواهد کرد

کوه
اشارۀ دشت است
به پرواز پرنده‌ها
پس اشارۀ کوچک مرا
کدام پرنده می‌بیند، کدام؟

به رؤیاست مگر
پرنده‌ای بر سرانگشت بنشیند
به رؤیا نیست اما
که سرش را از تنش
تنش را از سرش…
چه فرق می‌کند
مرگ
دست کداممان باشد؟

چهار
غمگین‌ترین عدد است
یکی برای چهارپایه
یکی برای چهار نفری که دست و پای جنازه را
یکی برای چهار سمت
در سلام ِختمِ گریه‌های گورستان
یکی برای…

نه!
چهار
شادترین عدد است
چادر گشودۀ زنی زیبا پیش پای درخت
چهار نفر، چهار گوشۀ پارچه را گرفته‌اند
تکان دهید شاخه‌ها را بریزد توت سفید
تکان دهید
بریزد توت سفید
توت سفید
سفید…

علیرضا عباسی

هر روز
پیراهنم را اتو می‌کنم
کفش‌ها را دستمال می‌کشم
زندگی اما مرتب نمی‌شود

سارا محمدی اردهالی

زنگ می‌زدی
یک تلفن کوچک
دو دقیقه‌ای وسایلم را جمع می‌کردم
مداد و مسواک و مسکن
نه
مسکن هم بر نمی‌داشتم
دامن و لباس خواب فقط
بعد
سفر که نه
گم می‌شدیم.

سید محمد مرکبیان

بگذار هيجانِ آن خاطره،
غريبىِ اين دلتنگى،
نقشِ اين شادى،
كهنگىِ اين غصه،
رنجِ آن شعر،
سكوتِ اين گم‌شدگى،
بهاى اين عشق...
بگذار پيچيدگىِ لعنتىِ اين زندگى
تو را به گريه بى‌اندازد.
بگذار دلش آرام بگيرد كه زنده است؛
او كه از دنياى تو گريخته است
وُ تو در دنياى او از هم گسسته‌اى.

ناهید عباسی

من
از میان واژه های زلال
دوستی رابرگزیده ام
آنجا که
برف های تنهایی
آب می شوند
در صدای تابستانی یک دوست

فرشته پناهی

 

در تابلو
باد می وزد
بالاتر نمی رود دامن اش

علي‌رضا روشن

چراغ را

تو به دست من داده ای

تا مرا، تو

روشن تر ببینی و

تو را، من

تاریک تر

لیلا کردبچه

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند

تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد.

لیلا کردبچه

از هر درختی
طنابی آویخته است
که هر روز می تواند گناه تازه‌ای گردنم بیندازد

و مرگ پیرمردی است
که صد بار اگر صدایش کنم
یک بار می شنود

مرتضی محمودی

در زندگی

بسیار خندیده ام

مثل کودکی

در مجلس عزا

غادة السَّمّان

در قهوه خانه ی ساحلی می نشینم
و به کشتی هایی خیره می شوم
که در بی نهایت زاده می شوند

و تو را می بینم که
از قاره ی روبرو می آیی
و بر روی آب , شتابان
گام برمی داری
تا با من قهوه بنوشی
همچنان که عادت ما بود
پیش از آن که بمیری.

چیزی میان ما دگرگون نشده است
اما من بر آن شده ام تا
دیدار پنهانی مان را حفظ کنم

هر چند که مردمان پیرامون من
می پندارند
آن که بمیرد
دیگر باز نمی گردد!

سارا محمدی اردهالی

بیچاره شمعدانی
این روزها که ناخوشم
دو سه برگش خشک شده
چه می‌شود کرد
لیوان آب ما یکی ست.

سارا محمدی اردهالی

به صد رسيده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما يک بازی ساده بود
نيامدی بگردی
و شايد از هزار هم گذشته بودی

من پشت درختها زرد می شدم
و ديگر خيال پيدا شدن
از سرم پريد.

گروس عبدالملکیان

پرندگانم را آزاد کردم

زیرا فهمیدم

نداشتن

تنها راه از دست ندادن است

رويا شاه حسین زاده

دهان من همیشه
طعم کلمات را به خود می گیرد!
باور کن اگر بگویم شوکران
اگر سه بار
در سه روز متوالی
بگویم شوکران
زهر دهانم، ریه هایم را خون می کند .

بگیر
لطفا توالی این کلمات غمگین را
از دهان من بگیر
و میان اندوههای من
فاصله ایجاد کن.

من اگر سه بار
در سه روز متوالی
بگویم «فاصله»
واقعا از تو دور خواهم شد

سارا محمدی اردهالی

گوزنی هستم
که شاخ‌هایش را به او بر‌گردانده‌اند
من
دست‌هایم را دوست دارم
حتی اگر بسته باشند

رسول ادهمی

جایِ تو را زنِ دیگری پر کرده
زنی که من هم جای شوهرش را پر کردم
گله ای نیست من عادت دارم
تو هم زیاد به دلت بد راه نده
مرد تو هم روزی زنی غیر از تو را دوست می داشت
مثل تو که قبل از او دلبسته در باز کردن من بودی...
حال این شهر زیاد خوب نیست
شهری که هیچ کدام از آدم ها
عشقِ اول هم نیستند...
آن چنانی که تو
آن چنانی که من
آن چنانی که همه ی آدم ها...!

شمس لنگرودي

مرگ
در برابر تو سکوت میکند
و می اندیشد
کاش زندگی بود

رضا كاظمي

انگار تمام نطفه ها
به وقتِ هماغوشی
گره خورده اند !
و گرنه جهان
این همه عبوس نمی شد

مرتضی محمودی

هوا سرد بود
از آدم های بزرگی کمک خواستیم
اما تنها
دل درخت به حال ما سوخت

مرتضی محمودی

تقویم را ورق می زنم
یک سال قبل
همین لحظه
بیشتر به مرگ می اندیشدم
یا به زندگی؟

مرتضی محمودی

غم انگیز است
شب
از پهلویی به پهلویی دیگر شوی
ببینی
تاریکی
از جای خود تکان نخورده است

گروس عبدالملکیان

ما چند نفر
در کافه‌ای نشسته‌ایم
با موهایی سوخته و...
سینه‌ای شلوغ از خیابان‌های تهران
با پوست‌هایی از روز
که گهگاه شب شده است

ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
یال نداشتیم
چمنزار نداشتیم...
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل‌های خاکی اسپورت
از گلوی گرفته‌ی کوچه‌ها بیرون زدیم. 
درخت‌ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک‌های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم
و مشت‌هایی را که در هوا می‌چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم 
و مشت‌هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت‌هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت‌هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت‌هامان را در جیب‌هامان پنهان کردیم...

باز کن مشتم را
هرکجای تهران که دست بگذارم
درد می‌کند
هرکجای روز که بنشینم 
شب است
هرکجای خاک...

دلم نیامد بگویم
این شعر
در همان سطرهای اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی‌شد.

بیژن جلالی

هر روز
اندکي مردن
و گاه بسيار مردن
براي اينکه
زنده باشيم

مرام المصری

چسبيده‌ام به تو
بسان انسان
به گناهَش

هرگز
ترکت نمی‌کنم

فرشته رضایی

وقتی سهم من 
از تمام روزهایی که دوستت دارم
نگاه کردن به عکسی ست
که نمی‌خندد 
نمی بوسد
و در آغوشش
شانه هایم آرام نمی گیرد،
کجای زندگی زیباست...

رضا محبی راد

من یک ملتم

و تو آزادی

وقتی ندارمت

به خیابان می ریزم

رضا محبی راد

هواپیما بلند شد

و درد کندن روسری نبود

درد این بود

بعضی ها ...

دل می کندند

رضا محبی راد

شنیده ام 
زن های خوب 

مردها را جمع و جور می کنند 

باید فکر زنی 

برای کشورم باشم

 

* رضا جان سلام

ممنونم از کامنت پست 27 و سروده های زیبایت

رويا شاه حسین زاده

مرا به گریه نینداز
می‌شکنم
مثل فنجانی که وقتی شکست
نفهمیدیم
بوته‌ی نقاشی شده‌ی گل سرخش کجاست...

الیاس علوی

درخت گفت: دلتنگم
کاش آزادم آفریده بود، چون تو
انسان گفت:
اینگونه ناشیانه اگر میدَوم،
ریشه هایم را بریده اند...

مبینا اعرابی

مثل زلزله ناگهانی نیست
تنهایی
فقط روزی یک آجر از آدم کم می کند...

گلاره جمشیدی

سبک تر شدیم اما
بالاتر نرفتیم دیگر
باری که از روی دوش مان برداشته شد
بال هایمان بود...

علی داوری

تنهایی
آواز غمگین پرنده‌ای‌ست
که هر روز جفتش را می‌خواند
اما نمی‌داند
که آخرین بازمانده از نسل خویش است...

نسترن وثوقی

زمستان دارد
به بهار برمی گردد
شاید تو هم به من بازگشتی
ولی دیگر
سیاهی به موهایم بر نمی گردد
و عشق
هر چقدر هم شعبده بازِ ماهری باشد
نمی تواند اندوه را
در دست هایش غیب کند
و شادی را
از کلاهش بیرون بیاورد...

سعاد الصباح

او رفته بود
و من به این باور رسیده بودم
که قوانین این کشور
به هیچ دردی نمی خورد
وقتی مهمان می تواند وقتِ رفتن
خانه را نیز با خودش ببرد...

ارنستو ساباتو

حتی اگر هرگز
بار دیگر تو را نبینم
احتیاج دارم بدانم که جایی
در این شهر کثیف ترسناک،
در گوشه ای از این جهنم سیاه
تو هستی و مرا دوست داری...

رويا شاه حسین زاده

بیا باور کنیم

عشق های گران

در زمان های ارزان

کنار خیابان ها فروخته شدند

و

تمام شد...

نزار قبانی

عهد بستی

آنچه بین ماست ابدیست

یادم رفت که بپرسم آیا

عشق را می گویی

یا رنج را...؟

سابیرهاکا

پدرم کارگر بود
مرد با ایمانی
که هر بار نماز می‌خواند
خدا
از دست‌هایش خجالت می‌کشید...

رويا شاه حسین زاده

چه می کنی با دلت ؟
اگر هزار سال پس از مرگ
ناگهان
بتپد؟
-با یک مشت خاک تپنده ی پر خاطره
چه می کنند؟-
*
چه می کنی
اگر درست در موسم لرزیدن دستهایت
دلت لرزید؟

- چه می توان کرد
با تنگ شکسته‌ای که دلش
ماهی بخواهد...

شب از شب‌های پاییزیست.
از آن همدرد و با من مهربان شبهای شک‌آور،
ملول و خسته‌دل، گریان و طولانی.
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد،
و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی.
و اینک خیره در من مهربان بینم
که دست سرد و خیسش را
چو بالشتی سیه زیر سرم ـ بالین سوداها ـ گذارد شب
من این می‌گویم و دنباله دارد شب.

خموش و مهربان با من
به ‌کردار پرستاری سیه پوشیده پیشاپیش، دل برکنده از بیمار،
نشسته در کنارم، اشک بارد شب.
من این می‌گویم و دنباله دارد شب.

 

شاعر: اخوان ثالث

عباس معروفی

وقتی به تو فکر می کنم

سال من نو می شود،

توپ در می کنند

توی قلبم

و ماهی قرمز تنگ بلور

پشتک می زند

برای خنده هایت...

 

+پیشاپیش تبریک سال نو اول برای دوستان مهربانم و در قدم بعد برای خوانندگان این صفحه
دوستدار همگی تون هستم و سال جدید رو به تک تک تون تبریک میگم.
سال خوب و خوشی داشته باشین.

 

عباس معروفی

کاش من و تو
 
دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم
 
تنگ در آغوش هم
 
خوابیده در قفسه‌های کتابخانه‌ای روستایی
 
گاهی تو را
 
گاهی مرا
 
تنها به سبب
 
تشدید دلتنگی‌هایمان
 
به امانت می‌بردند.

رسول يونان

بچه که بودم
تو برای من
بادکنک بودی
و بعد
گل سرخی زیبا
در گلدان خانه
سرانجام تو کلمه
و من شاعر شدم
 
می دانم
فردا
تو قطاری مهربان خواهی شد
و مرا از اینجا خواهی برد...

نسترن وثوقی

ناگهان ترکت می کنم !
 
چنان که
روح 
بعد عمری وفاداری 
بدن را...

سید علی صالحی

همه ی ما
فقط حسرت بی پایان یک
اتفاق ساده ایم
که جهان را بی جهت،
یک جور عجیبی جدی گرفته ایم

فاضل نظری

اگر خیال تماشاست در سرت 
بشتاب
 
که آبشارم و 
افتادنم تماشایی ست...

مجید سعدآبادی

نمی دانم بخندم یا گریه کنم؟
زنی نذر کرده تا سگش را پیدا کند
چه بسا درد او
بزرگ تر از درد من باشد
که در پی پیدا کردن خودم هستم
می نشینم گوشه ای از این دارالهدایه
هزار آینه در من خیره می شوند
سری می چرخانم
هزار سودا در آینه ها تکان می خورند

1)
چشم که باز می کنی
آمار ستاره ها
بالا می رود
شبهای کویر 
از پلک زدنت آغاز می شوند

.................................
2-
خدا را چه دیدی
شاید همین خیابان
ما را به هم برساند
...........

3-
تو پنجره ای بسته 
من اتاق تاریکی 
پشت همین پنجره 
بیرون از اینجا
فصلها
در گذرند

 
ارسالی دوست نازنین ما : خانم آرزو نوری
ممنونم.
بیشتر بخونید از ایشان در وبلاگ:
 

سید علی صالحی

ﺁﺭﺯﻭ ﮐﻦ ﺁﻥ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﯿﻔﺘﺪ
 
ﺭﺅﯾﺎ ﺑﺒﺎﺭﺩ
ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺑﺮﻗﺼﻨﺪ
ﻗﻨﺪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎﺷﺪ
 
ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻨﺪﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺎ
ﻣﺎ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ...

گروس عبدالملکیان

بر فرو رفتگی های این سنگ
دست بکش
و قرن ها
عبور رودخانه را حس کن!
 
سنگ ها
سخت عاشق می شوند
اما فراموش نمی کنند...

شهاب مقربين

عاشقانت نخواهند ماند
يکی يکی می روند
محو می شوند
هر بوسه که بر يکی میزنی
شليکی به ديگری ست
 
يک به يک خواهند رفت
تنها يکی خواهد ماند
که از همه قوی تر است
يکي که مدام دور و برت پرسه می زند
 
من ؟
نه
آخرين شليک ات
کار مرا نيز ساخته است
 
تنها يکی خواهد ماند
که از من قوی تر است
رو به رويت خواهد نشست
به چشمانت زُل خواهد زد
و تو را از او گريزی نيست
 
از ديرباز می شناسمش
نامش تنهایی ست
 
 
+امسال، نمایشگاه کتاب فراموش نشه!

به شب سلام
که بی تو
رفیقِ راهِ من است...
 
شاعر : حسین منزوی

رضا كاظمي

پروانه ای که قصد خود سوزی
نداشت
شمع خود را فوت کرد
و
تولد دوباره اش را
جشن گرفت!

سارا محمدی اردهالی

آخرهای شب

از آینه بیرون می‌آید

شانه‌ها و کمرم را نوازش می‌کند

دست‌هایم را می‌بوسد

دریچه‌های قلبم را بتادین می‌زند

باندهایم را عوض می‌کند

می‌گوید

قوی باش

و من

پیش از آن که

به صورتش نگاه کنم

به خواب می‌روم

آرام.

یاور مهدی پور

آب را در بطری ها خلاصه  کردیم
هوا را در کپسول های اکسیژن
جنگل را در چند گلدان خانه
و دریا هم
که در وهم ِ آکواریوم
جا شد
ما زیبایی را نشستیم
روی مبل
تا از تلوزیون تماشا کنیم
و حالا
نگران همه چیزهای اندکمانیم که در حال اتمام است

مجید سعدآبادی

این تاکسی لعنتی
امروز بارانی سبزش را پوشیده
و عطر لیمویی مسافری گمنام را
در خود نگه داشته
.
از لا به لای باران راه می افتم
راهنما می زنم
به سمتی که سال هاست
برای همه خاطره شده
 
بوق می زنم
نور بالا
دست اندازها کنار نمی روند
کجای جهان ایستاده ای کرایه به دست
 
این تاکسی لعنتی همینطور اشک می ریزد
و برف پاک کن ها روی شیشه
عربده می زنند
کجای جهانی که ببینی
عشق مدت هاست این ماشین را کرایه کرده
نه کمربند ایمنی اش را می بندد
نه آدرس دقیقی از شیدایی می دهد
،
اینجا را نگاه کن تاکسی لعنتی!
ماشین عروس از کنارمان رد شد
نکند مسافر ما را سوار کرده
بیا برگردیم خانه
این باران تا ابد ادامه دارد

مجید سعدآبادی

تنها نیمی از من مُرده بود
اما تو فاتحه ات را کامل خواندی
سنگ کوبیدی بر قبرم
بیدارم کنی
که حواسم را به فاتحه ات جمع کنی؛
اما من
در حال قدم زدن بودم
کمی پایین تر از سطح زمین
آنجا که آسمانی پر از ریشه دارد
قدم می زدم و
می مَکیدم مرگ را
از سینه های زنی که خود مرده بود .

‍ من مردي را می‎شناسم
که تمام دو راهی‎های مرا
ترمز می‎زند
و آیینه‎اش را تنظیم می‎کند 
درست روی لبخند من !
 
سبز که می‎شود
تمامِ قرمزها را
رد می‎کند
اما هنوز هم باور ندارد،
من
از آنچه در آیینه می‎بیند
به او نزدیک‎ترم...
 
شاعر : سمانه سوادی

اگر زنده ماندی،
 
اگر مقاومت کردی:
 
آواز بخوان، رویا ببین، مست کن!
 
زمانه‌ی زمهریر است:
 
عاشق شو، شتاب کن!
 
 
بادِ ساعات
 
خیابان‌ها را جارو می‌کند،
 
معبرها را.
 
درختان منتظرند:
 
تو منتظر نباش،
 
موعد زندگی‌ست،
 
یگانه فرصت‌ات!
 
شاعر : خایمه سابینس

تو ماه بودي 
و بوسيدنت نمي داني ،
چه ساده داشت مرا هم بلندقد مي كرد...
 
شاعر : کاظم بهمنی

یاور مهدی پور

من و تو
در دو سوي هم چاي نوشيديم !
 
تقصير ما نبود اگر
ميز را
به پهناي زمان چيده اند...

سید محمد مرکبیان

تو همان شعرى
كه دهان به دهان
به دهان من رسيده است !
 
تو را براى هيچ كس نخواهم خواند...

از
باد
مرا
بوی تو
آمد امروز !
 
شکرانه ی آن
به باد دادم دل را...

سید علی صالحی

دوستت دارم
مثلِ نسبتِ نی
به دواتِ گلِ سرخ،
مثل کتابِ فارسیِ سوم دبستانم،
مثلِ عصرِ جمعه،سینما، ساندویچ،
مثلِ دور زدنِ معلمی
که حواس اش
به تقلبِ تو
در امتحانِ آخرِ سال نیست.
 
دوستت دارم
بیشتر از مَزه ی غلیظِ قند،
بامیه، زولبیا،نوشابه، پاستیل.
 
هی شکمویِ بازارِ آب و انار و یخ
دستْ فروشِ پس کوچه های پاییزی
بالاخره تو هم شاعر شدی،
آن هم چه شاعری...!

سید علی صالحی

‍ نان از سفره و کلمه از کتاب، 
چراغ از خانه و شکوفه از انار، 
آب از پیاله و پروانه از پسین، 
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌اید، 
با رویاهامان چه می‌کنید! 
 
 
+شعر کامل در ادامه مطلب
ادامه نوشته

مجید سعدآبادی

امروز
به اجزای ریز و جزئی فکر می‌کنم
به اشیا
مثلا نگرانم
نگران لامپ در یخچال
اگر گوشۀ در را باز بگذاری
می‌بینی
نور کوچکی در سرما زندگی می‌کند !

نیکی‌ فیروزکوهی

مثل یک صندلی بی‌ رمق،
در خانه‌ای متروک،
ته  محله‌ای دور افتاده ام!
 
با هر صدای آشنا پشتِ پنجره ها،
روی آن پایه‌ای خم می‌‌شوم
که از نبودنت شکسته است...

از جنگل
به کارگاه چوب بری رفتند!
 
صندلی،
نیمکت،
میز؛
آنکه عاشق تر بود،
پنجره شد...
 
شاعر : حمید جدیدی

رسول پیره

پنجاه متر
 
صد متر
 
هزار متر
 
غم انگيز است
 
به خط پايان رسيده باشي و هيچكس پشت سرت نباشد
 
حدس بزن
 
حدس بزن
 
چقدر مي تواند تنها باشد
 
كشوري كه سرود ملي اش را تنها يك نفر مي خواند
 
 
مثل حمله قلبي به بخش سي سي يو
 
جمله ليونل مسي به دروازه رئال مادريد
 
حمله گاوخشمگين به پيراهن قرمز
 
به من حمله مي كند تنهايي
 
تنهايم
 
شبيه مهاجراني كه در غربت
 
ديوار سفارت كشورشان را در آغوش مي گيرند

یغما گلرویی

یکی از روزهای چهل سالگی ات
در میان گیر و دار زندگی ملال آورت
لابه لای البوم عکس هایت
 
عکس دختری مو مشکی را پیدا میکنی!
 
زندگی برای چند لحظه متوقف میشود
و قبض های برق و اب برایت بی اهمیت
 
تازه میفهمی
بیست سال پیش
چه بی رحمانه
او را 
در هیاهوی زندگی جا گذاشتی...

لیلا کردبچه

خسته ام
و نشاني تازه اى از تو ندارم
و قرار تازه اى با تو ندارم
و ناله هاي شومِ جغدي كور
لاى شاخه هاى درختان شهر گير كرده است...

 

 

 

توجه؛

شعری که در ادامه مطلب نشر شده بنام دو شاعر در اینترتت ثبت شده

جناب یغما گلرویی و جناب ناصر ندیمی

نظر شخصی من سروده جناب ناصر ندیمی هست.

خلاف این اگر هست دوستان کامنت بزارند تصحیح کنم.

تشکر.

ادامه نوشته

علي‌رضا روشن

منم
 
سنگریزه ای
 
که از صعود تو
 
سقوط می کند.