مژگان عباسلو
پرندگان
به هم که میرسند
آشیانه میسازند
من و تو
خاطره
مژگان عباسلو
از پنجره
باد آمد
باران آمد
سوز آمد
اما دلم نیامد …
که مثل تو تنها
رفتن بلد بود.
مژگان عباسلو
تو راحت
فراموش می کنی
باز دل می بری
باز دل می بازی
من به خط کشیدن
روی دیوارها ادامه می دهم
….
بالاخره یک روز
من از این زندان فرار خواهم کرد
تو هنوز فراموشکاری
هنوز دل می بری
اما دیگر دلی
برای باختن نخواهی داشت!
مژگان عباسلو
چه قدر چای
که ننوشیدم
در کافههایی که
با تو نرفتم
و چه نیمکتها
که مرا کنار تو
ندیده
فراموش کردند.
مژگان عباسلو
ذهنم از کلمات خسته است
روحم از راه …
بگذار برای تو چای بریزم
و جایی غیر از شعر
دوستت بدارم
نگران نباش،
بالاخره کسی پیدا میشود
که این راه را ادامه دهد…
مژگان عباسلو
دریا
جایی ست که
باید از غرق شدن در آن بترسی
آبی باشد در شمال ایران
یا قهوهای در چشمهای یک زن
مژگان عباسلو
نقش مهمی در این نمایشنامه ندارم:
قرار است
او
در یک کافهی کوچک
آنطرف میز بنشیند
و من
اینطرف میز
نباشم.
مژگان عباسلو
موج میداند ملال عاشق سرخورده را
زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را
در امان کی بودهایم از عشق، وقتی بوی خون
باز، وحشی میکند باز ِ کبوتر خورده را
مرگ از روز ازل با عاشقان همکاسه است
تا بلرزاند تنِ هر شام ِ آخر خورده را
خون دلها خوردهام یک عمر و خواهم خورد باز
جام دیگر میدهندش جام دیگر خورده را
شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایهاش
میکند مشغول خود، هرکس به من برخورده را
مژگان عباسلو
مژگان عباسلو
مژگان عباسلو
مژگان عباسلو
خدا می داند
چقدر دردناک است
برای آدمی که زخم هایش را
حتی از آینه پنهان کرده است
در وصف خود بگوید:
"آی ..."
آرشیو شاعرین