ساره دستاران

درد روی دلم سنگینی می‌کند

مثل سنگ‌ها

در جيب‌هاي ويرجينيا

مثل گاز

در هواي خانه‌ي هدايت

درد روي دلم سنگيني مي‌كند

مثل طنابي

كه دور گردن غزاله حلقه شد

يا گلوله‌اي

كه در سر همينگوي نشست

درد روي دلم سنگيني مي‌كند

و صندلي‌اي مي‌شود

كه هر روز

زير پايم لق مي‌خورد

نیلوفر ثانی

تا کوچ اینهمه رخوت و تنهایی

به شانه ی کدام مهری میتوان آویخت ؟

و دست کدامین مهتاب را

تا پیوند طلوعی دیگر

میتوان  گرفت؟

پرسه ی بیهوده ایست

این حوالی

رخوت و تنهایی

درد مشترک  آدمهاست ...